جوان هم جوان های قدیم! بابا پاشو دو قدم راه برو، یه دو دقیقه از اون سیستم و دم و دستگاه دل بکن، حیف این هوای بهاری نیست!؟
القصه، پس از نذر و نیاز های فراوان و تلاش های بسیار، راضی شدیم، همین جمعه که رد شد(25 اردیبهشت)، همراه با اهل بیت و فک و فامیل، الجمیع، سنت دیرینه ی خود را شکسته و سر به کوه و کمر بذاریم. از قضا این، مصادف شد با ورزش همگانی و شبکه سه و جایزه و ماشین و اینجور قرطی بازی ها که اساساً با مزاج ما سازگار نیست. ولی هاشــور است و قولش، به ناچار گفتیم: سنگ مُفت، گونجیشک مفت، میریم شاید یک عدد خودرو از دار این دنیا به فال من تارک دنیا بزنند. تمام برنامه ها را چیده، تونیکه و جوراب کرده، به ناگاه خبر مسرت بخشی حاکی از این که این پیاده روی، اصلاً مخالف اصول اخلاقی و موازین دینی می باشد روزمان را شادتر کرد. و چنین شد که مردم غیور و قهرمان شهر ما، به یک عروج عرفانی دیگر نایل گردیدند ولی اینجانب هنوز منافات ورزش همگانی را با عرفان ندانسته ام.
اصل خبر:
استاندار فرمودند: همایش ملی 100 هزار نفری "خانواده" در بجنورد برگزار می شود.
امام جمعه فرمودند: این اقدام باعث شکسته شدن حرمتها خواهد شد.
دوست عزیز، خواننده محترم، وب نگار گرامی:
بی
شک شما جمع و تفریق می دانید، ضرب و تقسیم را هم. سؤال ریاضی ندارم، فقط
خوب فکر کنید. داستان سمک و قطران را به خاطر دارید؟ کباب غاز را چطور؟
داستان گاو مشدی حسن را هم که جملگی خوانده اید، تا اینجا که خیلی خوب
است، شما دیپلم دارید. اگر کاوه ی دادخواه و ضحّاک را هم خوانده باشید که
دیگر تمام است، شما دوره ی پیش دانشگاهی را گذرانده و حتماً مهندسید،
نه...؟ دکتر؟ حقوقدان؟ ها...؟ دیگر هیچ چی که نباشید دانشجو که هستید؟
خدایا شکر که با یک عده انسان تحصیل کرده و باشعور طرف هستم. به مهندس میر حسین موسوی رأی دهید.
مدتی بود که دنبال کار می گشتم و تو فکر راه های بدست آوردن پول بودم تا شاید دیدی خدا
خواست و کف دست ما هم مو درآورد.
چند روز پیش همین طور مشغول این افکار بودم که صدای
تلفن بلند شد، گوشی را به گوش نرسانده صدایی فریاد می زد مژده، مژده،
خواستم بگم پدر جان اشتباه... که گفت: یه کار خوب برات پیدا کردم. گفتم: سلام،
کارِ چی؟
آن طور که او می گفت و بوش می آمد کار خوبی بود،
خیلی هم به دو کلاس سواد ما بی ربط نبود. آدرس را گرفتم و جَلدی پریدم
بیرون. پُرسان پرسان به یه مغازه رسیدم، آدرس درست بود ولی یه جای کار لنگ
میزد. گفتم شاید یه زمینی چیزی داره می خواد بسازه، به داخل مغازه که از
قضا بنگاه بود رفتم، گفتم: سلام، ببخشید من از طرف آقای، صدایم را قطع
کرد گفت: خوش آمدی، ما خدمت آقای افشاری ارادت داریم، گفتم: لطف دارین،
برای کار اومدم خدمتتون، گفت: بیا رئیس جان، بیا بشین اینجا از همین الان
کارت شروع شد... .
خیالم
راحت شد که بالاخره از این بی کاری و بی عاری نجات یافته و به گروه انسان
های شکرگذار پیوسته بودم، در افکارم غرق بودم که بنگاه دار گفت بفرما رئیس
جان، سرد شد چایت. چایتو که خوردی بیا اینور تا این دفترا رو یادت بدم،
اولش که منظورشو نفهمیدم ولی وقتی دوزاریم افتاد، فهمیدم آقا شاگرد می
خواد. با هزار مکافات از اونجا جیم کردم و خوشحالم از اینکه هنوز بیکارم.
هرچند تو هم مثل هزارها نفر دیگه اسیر یه سه جلد قرمز چند ورقی، که یحتمل نیستی. چون گم شده.
با اینکه مَن و ما به سن دو سال کمتر از نبی کشتیران رسیدیم ولی تو هنوز همونی، همون مامان مهربونی که سرمو تو دامنش می گرفت و برام لالایی می گفت، مامانِ آرزوهام که عاشقانه و مثل یه کوه استوار، مَن و ما رو در آغوش خودت گرفتی. تو همونی و همون میمونی.
...کاش اینجام یه مامان مثه تو داشت که واسش دل میسوزوند.
دل همتون به شادی دل مادرای شاد.
...حالا ما نه، شما. فرقی نداره، ما و شما که این حرفارو نداریم.
ولی خدایش اگه می خواین مسدود نشین باید یکم از خود گذشته که نه، از همه جا و همه کس و غیر، گذشته باشین یا لااقل به نظر بیاین.
مخلص کلام: اگه با مَن و
حاج مَمود اینا و دیگر بزرگان حاضر و غایب حال کردی که فبها، ولاکن، نکردی و با
هاشــور و سِد ممّد و دیگر برو بچه های روده دراز، نشست و پا کردی، به
اعماق سیاه چالِ سپید روی میری و درِِ زیبای معرقکاری (باعث عرق) با نقوش برجسته
اسلیمی و رنگ های چشم نواز آبی و قرمز به روی گَُلت بسته میشه، تا باشد
عبرتی برای سایرین.
... ببخشید با تو نبودم، با اینم، با این افکار هاشوری، مثل یه گلّه گوسفند که از وسط جاده رد میشن و آدم باید منتظر بمونه تا صف این موجودات بودار مهربون تموم شه، اما دریغ، نه خودش می ره و نه بوش.
هرچی فکر می کنم از چی بنویسم، از کی بنویسم، از کجا و ...، اصلاً نمیاد که نمی یاد. مَن هم که خدا یارش باشه، نه میاد اینجا، نه ایده می ده، نه کمک می کنه...، راستی مَن رو می شناسی؟ نه...، من که مَن نیستم من هاشورم، مَن موجودیه واقعی(نه وهم و نه خیال)،باحال، زیرک، مهربون و ... .(غصه شو نخورین میارمش تا ببینین چقدر این موجود افسانه ای باحاله، آره میارمش.)
می گفتم،نوشتن سخته، خیلی، تازه اگه مثل من(هاشور) باشی که اُه اُه، نباشی و بخوای ادای نویسنده ها و اینا رو در بیاری، نه که فکر کنی من بلد نیستم یا ایده ندارم، والّا.
می خوام ولی تا میام که بنویسم یکی میاد و ایده ی منو صاحب می شه، مثلاً خواستم در باره این سیب زمینی و خواص واقعاً مفیدی که داره بنویسم که اصلاً مجال ندادن، یا همین میرحسین جان، تا خواستم بگم یه دختر ترشیده اومد و تندی برداشت گفت: «هرکی به میر حسین رأی ندهد، خر است.» ای بابا، امان از دل غافل اینا از کجا می فهمن که من می خوام راجع به چی بگم، اللهُ اعلم.
به هر حال یکی بیاد و این هاشــور، نه، خط خطی رو نجات بده تا وقتی این مَن جان ما برگرده.